وب سايت شخصي مهدي كاظمي

PDF چاپ نامه الکترونیک

 

به نام خدا

آدمِ بزرگ و آدمِ كوچيك

بعد از كلي گشتن و به اين و اون رو انداختن بالاخره موفق شدم يه شغلِ آبرودارپيدا كنم. حقوقش هم بد نبود. روز سومي كه به شركت رفتم، رئيس شركت رو ديدم كه با يكي از دوستانش در حال صحبت بود. سلامي عرض كردم. رئيس به آرامي و با لبخندِ عميقي گفت: "سلام، بفرماييد سر كارتان". اما يك نيرويي بهم گفت كه بهتره يه تعريف كوچيك از رئيست بكني، حتما جلوي رفيقش خيلي حال مي‌كنه. در‌حالي كه ژستِ وظيفه‌شناسي به خودم گرفته بودم و در حال حركت به سمت دفترم بودم، گفتم: "راستي جناب رئيس، من تا به حال مديرِ به اين خوش‌فكري و صلابت نديده‌ام.".

حتي اجازه نداد پايي كه از زمين بلند كرده بودم رو به زمين بگذارم. سريع با لحنِ تندي گفت: "چند بار بگم توي اين شركت اين پاچه‌خواري‌ها ممنوعه. چند بار بگم؟ آخه زبونم مو درآورد. يك بار گفتم كه در اين‌جا كار مهمه و بس. ميزان فعاليت‌ِ شما مهمه. بر اساس همون هم ارزيابي مي‌شيد نه تعريفايي كه از من مي‌كنيد."

خيلي نامردي بود. حتي يك بار هم از رئيس اين صحبتا رو نشنيده بودم. حتي ديده بودم كه بقيه‌ي كارمندا از اين جور تعريفا مي‌كنند و رئيس هم كلي تحويلشون مي‌گيره. به نظر شما بايد چه كار مي‌كردم؟ خوب به نظرم خيلي بديهي بود. از همين اول نبايد اجازه مي‌دادم كه رئيس دور برداره. صدام رو كمي بلند‌تر كردم و با قيافه‌ي حق به جانبي گفتم: "متاسفانه من كه تا به حال اين صحبت رو نشنيده بودم.". رئيس سرخ شد و اين بار با عصبانيتي باورنكردني فرياد زد: "من شما را ادب مي‌كنم. پس تا به حال نشنيده بوديد؟ وقتي پرونده‌تان را زدم زير بغلتان و فرستادمتان همان‌جايي كه قبلا بوديد، حساب كار دستتان مي‌آيد كه نبايد اشتباهاتتان را سرِ ديگران بگذاريد. از اول نبايد توي پاپتي رو اينجا استخدام مي‌كردم."

كمي فكر كردم. سر يك دوراهيِ بزرگ گرفتار شده بودم. يا بايد با يك معذرت‌خواهي قال قضيه رو مي‌كندم يا بايد چند ماه گشتن و از زندگي افتادن رو دوباره تجربه مي‌كردم. تازه كلي برنامه براي خودم ريخته بودم تا يك‌سري كارهايِ درست و حسابي ديگه‌اي هم در كنار اين كار انجام بدم. اما همه اين كارها در گروِ از دست رفتنِ غرور و عزتم بود. اون چيزي كه من رو سخت به خودش مشغول كرده بود اين بود كه اگه يه آدمِ آزاده‌ي بزرگ جاي من بود، در اين شرايط چه عكس‌العملي نشون مي‌داد؟ فرصت زيادي نداشتم. بنابراين تصميمِ خودم رو گرفتم كه عذرخواهي كنم. سرم رو زير انداختم و با ناراحتي و حالتي كه شرمندگيِ محض من رو نشون مي‌داد از رئيس معذرت‌خواهي كردم. اون يارو هم از رئيس خواست كه با من كاري نداشته باشه و من رو ببخشه. رئيس هم كه از خداش بود كه قدرتش رو به رفيقش نشون بده، گناه من رو با كلي منت بخشيد!

اين داستان گذشت. تا مدت‌ها من خودم رو سرزنش مي‌كردم كه چرا اون موقع جفت پا نرفتم توي قيافه‌ي رئيس؟ چرا مثل شخصيت‌هاي بزرگ كه از هيچ چيز نمي‌ترسيدند و در هر شرايطي دنبال حق و حقيقت مي‌رفتند، حقم را نگرفتم؟ چرا حاضر شدم غرروم رو از دست بدم تا اين شغل لعنتي رو حفظ كنم؟ اما هميشه اون رويِ سكه رو هم مي‌ديدم. اين‌كه هر آدمِ بزرگي بود حاضر نمي‌شد همه‌ي فعاليت‌هاي بزرگي كه براي خودش برنامه‌ريزي كرده رو به اين سادگي و به خاطر عزت يا غرورش فدا كنه. واقعا جواب اين مسئله‌ي پيچيده چي بود؟

بالاخره جوابِ اين مسئله رو پيدا كردم. جواب اينه: "آدمِ بزرگ هيچ وقت باعث ايجاد اين مسائلِ كوچيك نمي‌شه." اگه من آدمِ بزرگي بودم، هيچ وقت رو جلوي رئيسم چاپلوسي نمي‌كردم كه اين مسئله اصلا به‌وجود بياد. يعني فرق يه آدمِ بزرگ با آدمِ كوچيك فقط اين نيست كه در گرفتن حق و حقيقت خيلي پايدارتره. آدمِ بزرگ اجازه‌ي ايجاد مسائلي كه ممكنه به شكلي وقتِ گرانبهاش رو بگيره هم نمي‌ده! يعني اصلا صورت مسئله برايِ آدمِ بزرگ امكانِ تعريف شدن رو نداره. حتي صورت‌ِ مسائلِ آدم‌هاي بزرگ هم با آدم‌هاي كوچيك متفاوته. چه برسد به جوابِ مسائل‌شان.

 

نظر
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
UBBCode:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
لطفا کد آنتی اسپم نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.

کامپوننت نظرات بر مطالب، جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا - http://www.joomla.ir"

 
شما اين جا هستيد:   صفحه اصلي شخصي مقاله هاي عمومي مردان بزرگ